
جاتون خالي ، امسال سيزده بدر ، با فک و فاميلا زديم به کوه و جنگل .
از خونه که راه افتاديم ، يکدونه از اين سبزه ها گذاشتيم روي سقف ماشين ولي توي راه از بس که سرعتمون زياد بود ، باد زد و سبزه هه افتاد روي شيشه ماشين پشت سريمون . اون بيچاره هم هول شد و جلوش رو نديد و از جاده منحرف شد . تفلکيا ماشينشون ده تا غلط زد و آخر سرم منفجر شد و همشون تيکه تيکه شدن !
به طبيعت که رسيديم ، بابام بهم گفت : آهاي بچه ، برو يکدونه سنگ بيار بزار زير چرخ ماشين که حرکت نکنه . منم ديدم جلوي پام يکدونه آجر افتاده ، حالا نگو اون آجر رو راننده تريلي گذاشته بود زير چرخاي ماشينش که راه نيفته .
چشمتون روز بد نبينه ، همينکه ورش داشتم ، يهو تريلي که اونجا پارک بود حرکت کرد و از روي هشت تا خانواده اي که جلوتر نشسته بودن و داشتن ناهار مي خوردن رد شد و همشون له شدن و همونجور دل و روده بود که روي زمين پخش و پلا شد !
بعد از اينکه چند تا درخت رو شکستيم و با چوباشون يک آتيشي بپا کرديم و ناهارمون رو روش پختيم ، مامانم بهم گفت که برو روي آتيش آب بريز تا خاموش شه ، منم چون اون آب رو واسه توي آفتابه لازم داشتم ! آتيش رو با پوف خاموش کردم . فکر کنم واسه همون خاطر بود که شب توي اخبار گفت بدليل بي احتياطي يک شهروند ، جنگل آتيش گرفته و دوازده نفر زنده زنده توي آتيش جزغاله شدن !
تازه توي راه برگشتنم از بس که همه مون توي طبيعت جفتک انداخته بوديم و خسته شده بوديم ، توي ماشين خوابمون برد و وقتي از خواب پريديم که ديديم بابامم پشت فرمون خوابش برده بوده و توي جاده از روي دوتا بچه طخس رد شده و اوناهم عين آدامس چسپيدن به کف آسفالت !
من نمي دونم که چرا دولت توي طرح ارتقاي سطح امنيت اجتماعيش ، جلوي اين سيزده بدر رو نمي گيره ؟! خوب اين که خيلي خطرناکتر و مرگ آورتر از چکمه بلند و روسري کوتاه و مانتوي تنگه !!!
چاپ شده در شماره ۲۹ ماهنامه طنز ستون آزاد
( البته اونجا به لهجه مشهدي چاپ شد ! )

