تبليغاتX
۞۞ طنز نوشته های سعید ترشیزی ۞۞ - کتاب سعادت !
86/09/20
کتاب سعادت !

( آنچه مي خوانيد ، با الهام از يک داستان کاملا يا نسبتا يا شايد واقعي ، نگاشته شده است ! )

 

يکي بود ، يکي ديگه هم بود !

روزي روزگاري توي يک گوشه از شهر ما ، يه پسري زندگي مي کرد که عاشق مطالعه و کتاب خوندن بود .  اون از دار دنيا ، فقط يک چند تايي کتاب هاي قديمي داشت که از جد و آبادش بهش به ارث رسيده بود و پسرک هم ، هميشه اونها رو توي جيب لباساش مي ذاشت تا هر کجا که ميره ، بتونه کتاب بخونه .

پسرک با اينکه ليسانس مهندسي راه و ساختمان از دانشگاه سراسري روزانه شهرمون داشت ، ولي بيکار بود و کار براش پيدا نمي شد و واسه همين هم ، به جاي راه و ساختمون ساختن ، فقط توي خيابونا راه ميرفت و ساختمونها رو نگاه مي کرد ! چون کاري براش پيدا نمي شد در نتيجه آه در بساط نداشت و توي جيبش شپش MC مي رفت ! و اظهر من الشمس بود که چون بيکار بود و پول هم نداشت ، در نتيجه کسي بهش زن نمي داد و عزب مونده بود !

تمام اين عوامل و مصائب باعث شد که يکروز ، پسرک گول الياس درونش رو بخوره و تصميم به خودکشي بگيره .

پسرک همينجور که توي خيابون راه مي رفت و به دنبال روش سريع و بي درد خلاص کردن خودش مي گشت ، يک دفعه يک مرسدس بنز آلبالويي مدل E 550 ، کمي جلوتر از اون ترمز زد و بعد از لحظاتي ، يک دختر خانوم بسيار زيبا رو ، که پوزه هرچي سيندرلا و سفيد برفي و زيباي خفته بود رو هم مي زد ، با يک کيف سامسونت که تابلو بود  پر از تراول و اسکناسه ، از ماشين پياده شد تا به بانک اون ور خيابون بره و پول ها رو به حساب ميليارديش اضافه کنه !

در همون موقع ، ناگهان يک موتور سوار با تيريپي خفن ، در حاليکه يه جوراب زنانه ، از اين جديداش ، روي سر و صورتش کشيده بود تا هويتش شناسايي نشه ، جلوي دخترک ترمز زد و يک اسلحه از توي کاپشن چرمش در آورد و دخترک رو تهديد به مرگ کرد تا اونم کيف پر از پول رو به موتور سوار بده ، ولي وقتي با مقاومت و جيغ و داد دخترک مواجه شد ، به سمت اون شليک کرد .

از قضا ، پسرک قصه ما که در نزديکي دخترک ، شاهد اين ماجرا بود ، چون از يک طرف از زندگيش سير شده بود و از طرف ديگه ، زيبايي اون دختر ، دلش رو برده بود ، فرصت رو غنيمت شمرد و خودش رو ماتريکس وار در مسير گلوله اسلحه سارق پرتاب کرد ! تا با اين کارش ، هم جون دخترک زيبارو رو نجات بده و هم بوسيله گلوله که سريع ترين روش ميّت کردن آدميزاده ، خلاص بشه !

در يک چشم بهم زدن ، گلوله به جاي دخترک به پسرک اصابت کرد و پسر هم عين گوجه فرنگي رسيده ، پخش زمين شد ! سارق هم با ديدن اين صحنه و شنيدن صداي آژير پليس از محل متواري شد .

تمام مردم ، بالاي سر پسر جمع شدند و دخترک که هنوز مات و مبهوت شجاعت و فداکاري پسر بود ، بر بالين اون نشست و با چهره اي متاثر از اينکه پسر جونش رو بخاطر اون از دست داده بود ، اشک از چشمان آهو مانندش سرازير شد .

در حاليکه تمام مردم گمان مي کردن پسرک سقط شده و الان ميّته ، و داشتند بالاي سرش 10 توماني و 25 توماني ، صدقه مينداختن ، يکدفعه پسرک عين قورباغه از جا پريد و گفت : ( يو هووووووووووو ! من زنده ام ) و در کمال ناباوري همگان ، دستش رو داخل جيب لباسش کرد و کتابي که گلوله به داخل اون فرو رفته بود رو در آورد و تقديم دخترک کرد .

دخترک که خيلي رمانتيک بود و با ديدن زنده موندن پسر ، قند توي دلش آب شده بود ، بخاطر شهامت و ايثار پسرک ، يک دل نه ، صد دل عاشق اون شد و .....!

خوب ديگه بگذريم که بعدش چکارهايي کردن !

خلاصه اينکه دخترک حاضر شد بدون گرفتن مهريه و شيربها و هزار جور کوفت و زهر مار ديگه ، با پسرک ازدواج کنه ، تازه به پاس فداکاري اون ، مرسدس آلبالويي E 550 که خودش شخصا از آلمان آورده بود رو هم به نام پسرک کرد .

پدر دختر هم ، پسرک رو که حالا دامادش شده بود ، مدير عامل يکي از شرکت هاي بزرگ خودش کرد و بعنوان کادوي ازدواج هم ، يک خونه دوبلکس دوهزار متري بيست خوابه ، با کليه  لوازم ، توي تجريش تهران و يک ويلاي دوازده هزار متري لب درياي فريدونکنار به اونها هديه داد .

همين الان هم خبر رسيد که دخترک و پسرک در کنار هم ، با خوبي و خوشي ، براي تعطيلات به جزاير هاوايي سفر کردن و الان مشغول جت اسکي رفتن روي آب مي باشند .

حالا تصور کنيد که اگر پسرک اهل مطالعه نبود و در لحظه حادثه ، هيچ کتابي در جيب لباسش وجود نداشت ، الان به جاي جزاير هاوايي بايد سه متر زير خاک ، توي کفن ، مشغول جواب پس دادن به نکير و منکر بود ، تازه کرم و مورچه و سوسک بود که از سر و کولش بالا مي رفت .

اين بود يکي از فوايد کتاب و کتاب خواني !

نتيجه اخلاقي داستان : اگر طالب سعادت دنيوي و اخروي هستيد ، تا مي توانيد کتاب بخوانيد !!!

            چاپ شده در شماره ۲۲ ماهنامه طنز و کاريکاتور ( بچه مشد )

نوشته شده توسط سعید ترشیزی در 23:52 | | لینک به این مطلب